4119
امروز نه آغاز و نه انجام جهاناست
ای بس غم و شادی که پس پرده نهاناست
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زماناست
تو رهرو دیرینهی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشاناست
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته رواناست
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چلهی این کهنه کماناست
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشاناست
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچهی ایام دل آدمیاناست
دل بر گذر قافلهی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کراناست
ای کوه! تو فریاد من امروز شنیدی؟!
دردیست درین سینه که همزاد جهاناست
از داد وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصلهی دست و زبان است؟!
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن جاناست
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجیست که اندر قدم راهروان است
-هوشنگابتهاج-