4136| خیلی قوی بودیم.
نارنگی میگه: ستارههای دنباله دارو دوست دارم.
میگم: وقتی یه ستاره سقوط میکنه یکی میمیره.
مامان میگه: هر کسی برای خودش یه ستاره داره.
میگم: ولی من ماهو میخوام!
مامان میگه: ولی ماه از خودش نور نداره.
بعدش میگه: ماه هلال قشنگتر از ماه کامل نیست؟!
میگم: من شبی که ماه کامل بود به دنیا اومدم.
مامان میگه: ماهِ شبِ چهارده!
دیگه نمیدونم چی میشه که بحث به زندگی تکتکمون گره میخوره!
بهش میگم من بچگی خودمو یادم نیست ولی زندگی تو رو از برم. اون لحظه که زنگ زدم بابا و خبر دادم که دختری. اون لحظه که تا صبح توی بیمارستان با بابا توی ماشین نشستیم تا به دنیا بیای. تموم مریض شدنهات، مدرسه رفتنت، گریههات، خندههات و تا همین الآنت. تو توی بالا و پایین زندگی نبودی؛ وقتی اومدی که تقریباً همهچیز درست شده بود!
توی سرما و گرما با موتور جا به جا شدن نبودی. با خفت سوارِ ماشینِ عروس شدن، به خاطر اینکه ماشین نداشتیم، تو عروسی عمّه، نبودی. توی خونه در قرمزه که من به دنیا اومدم نبودی. توی اون خونه که حمومش مثل فیلم ترسناکها بود و اونور حیاط بود، نبودی. توی خونه در آبیها که از در و دیوار جک و جونور میریخت نبودی. تو اون خونهی جهنمی با اون صاحبخونهی روانیش نبودی. وسط حرفهای دری وری فامیل و سنگ انداختنهاشون نبودی. وسط گریههای مامان و دست و پا زدنهای بابا نبودی؛ و چه خوب که نبودی! چه خوب که نفهمیدی بابابزرگ وسط آوارگی، مغازه رو از بابا گرفت و در خونشو به روی ما بست! چقدر خوب که تو به جای من مجبور نشدی هر روز بری بشینی گوشهی ساختمون، وسط یه کلی اوستا، بنا، کارگر و منتظر باشی تا بابا کارش تموم شه! چه خوب که هیچوقت مجبور نشدی از ناچاری بری خونهی فامیل و توی نگاهشون فحشو ببینی! چه خوب که مریضیهای بابا و اشکهاشو ندیدی! چه خوب که توهینها به مامان و پس زدنشو ندیدی! چه خوب که مجبور نشدنی به دوستات بابت اینکه خونتون، خارج از شهره و وسط یه کارخونهی خراب شدهست، دروغ بگی! میدونی! بچه اوّلی بودن سخته. یه چیزهایی رو از پدر مادرت میبینی که هیچکس جز خودشون ندیدن و نمیفهمن. نمیگم فقط ما، نه! اتفاقاً هرکس تجربه کرده باشه میفهمه چی میگم. فقط من دیدم که مامان و بابا چهجوری همیشه پشت هم بودن و روی پای خودشون وایسادن. چهجوری تلاش کردن و هیچجا کم نذاشتن! فقط کاش همینو بفهمی!:)))