شب یه خواب راحت داری. صبح پا میشی. صبحانه‌تو می‌خوری. کارهاتو انجام میدی. درست رو می‌خونی. حتی به فیلم و آهنگ‌هات هم می‌رسی؛ و همه‌چیز به نظر مطلوب می‌رسه. امّا به انتهای روزت که می‌رسی، می‌فهمی انگار یه چیزی کمه. درونت یه چیزی که باید باشه نیست و اون لحظه تمام معیارهای مطلوب بودنت زیر سوال میره. حتی ممکنه یهو به چیزهایی که تموم شده بود هم، فکر کنی. و توی این لحظه‌ست که می‌فهمم که من چیزی جز درس خوندن ندارم و هرچند سخت و طاقت فرساست، امّا ادامه میدم.