3838| مسطورِ اوّل.
نگاهش به آینه میافتد. سریع سرش را بر میگرداند. از چهرهاش بدش میآمد. برای همین همیشه یک ماسک گوشهی جیبش بود و تا آدم میدید، ماسک بر صورتش میزد. هر بار که خودش را در آینه میدید به این فکر میکرد که روزی اسید را بر میدارد و سر و رویش را میسوزاند. از چند قلمِ به درد نخور روی میز، چیزی برداشت و از هر طرف به سر و رویش کشید. هنوز هم به گمانش افتضاح به نظر میرسید. آن لحظه آخرین باری بود که خودش را در آینه نگاه کرد. تا آخر روز دیگر سمت و سویِ آینه نرفت. همیشه همین بود! هر گاه آینه میدید، رویش را بر میگرداند تا خودش را نبیند. از آینهها فراریها بود و بیشتر از آن از خودش! برایش سخت بود که هر لحظه کسی را درون خود تحمل کند، که عمیقاً از آن متنفر است. برای همین وانمود میکرد که از عالم و آدم متنفر است. در واقع همه را میتوانست دوست داشته باشد، جز خودش؛ و چون خودش را دوست نداشت، گمان میکرد کسی هم نمیتواند او را دوست داشته باشد.