3820
امروز ریدم به -ش-. بهش گفتم که واقعاً آدم لاشیای هستی، بعد میگفت تو ذهنت عقب موندهست که -د- جوابش رو داد. -د- میگفت چقدر از بچههای کلاس بدم میاد. -ک- میگفت جز خودمون چهارتا از بقیه بدم میاد. زنگ آخر هم دوباره با بچهها دعوام شد. همین طوریش معلمها سر امتحان نهایی کلی امتحان کردن تو پاچمون، بعد این آرزو و خانم -ص- هی میگن امتحان بگیرید. بعد درسهای نوبت اول هم میگن امتحان بگیرن. به ولله اینا کصخلن. بعد -ص- برگشته میگه تو حرف نزن که ۲۰ شدی. من نمیدونم چرا همه نمرهها منو میدونن تو این کلاس، من نمرهها بقیه رو نمیدونم. منم وایسادم داد و قال کردن. -د- خیلی همراهیم کرد برای ریدن بهشون. برگشتن میگن ما ازت خوشمون نمیاد. معلم سر کلاس نبود میگفتم به تخمم. ببخشینا...!
امروز از اون اول معلمها صدام زدن. اینطوری بودم که دیگه این یکی درسو میجهم و زارت صدام میزد. شانس گفت یکمشو تو خونه خوندم، یکمم سر کلاس جمع کردم. این معلم فنونمون چقدر ادعا داره. با اینکه همه دوستش دارن من ازش خوشم نمیاد.
سر فلسفه بحث سر عقل و قلب و اینا بود. خیلی بحث قشنگی بود. بعد داشت میگفت که اگه کسی نمرهش کم شد، تحقیرش نکنید. بعد آرزو میگفت آره خیلی کار زشتیه. اینطوری بودم که لاشی قشنگ خودتو میگه.
من خیلی جلوی خودمو میگیرم که با اینا دعوا نکنم اما نمیذارن:)))