3767| زبان.
صبح دیر رفتم که نفهمم بچهها حرف بزنن و بگن چی خوندن و چی نخوندن. من واسه هیچ امتحانی استرس ندارم، تنها درسی که براش استرس دارم زبانه. رفتیم نشستیم سرجلسه. بعد اینطوری بودم که تو رو خدا یکیتون بیاد بشینه پیش من. نشسته بودم بین یه عده تجربی و ردیف وسط. رو به روم مراقب چشم تو چشم و کنارم معلم زبانمون. لیسنینگ رو گذاشتن. اولی رو نوشتم ولی املاش رو نمیدونستم. سر سوال دوم و سوم دیگه نمیشنیدم هیچی. حس میکردم گذاشتنش رو 2x. اصلاً متوجه نمیشدم. خالی گذاشتم و اوناییام که نوشتم قطعاً اشتباهه:))
سوالهارم ریدم. یعنی یکی در میون یه چیزی نوشتم. سفیدِ سفید بود پاسخنامهم. سه تا صفحه پشت و رو بود و سه تا ریدینگ داشت. تا اومدم اولی رو بخونم دیدم کلاً ۱۵ دقیقه دیگه مونده و من کلی سوال و دوتا ریدینگ نخوندم و ننوشتم. انقدر از قیافهم آشکار بود، اومد کنارم گفت امتحان خوبه؟ میتونی جواب بدی؟ فقط لبخند کزکشانه زدم. اینطوری بود که این لبخند چیه؟ بذار پاسخنامتو ببینم. اینطوری بودم که دست بهش بزنی گیسامو میکشم. بعد تجربیه نگاه به برگه من میکرد، لعنتی چیو میبینی سفیده؟ بعد امتحان میگفتن hour میشد اون؟ اینطوری بودم که مگه hour داشت؟ تجربیه اینطوری بود که خسته نباشی! عددهارو که 3500 بوده، من معلوم نیست چی نوشتم. هیچ امتحانی رو انقدر نریده بودم. رسماً حس میکردم مغز ندارم. هیچی نمیفهمیدم. من که اینو میفتم و نمرهش رو که صرف نظر کنم. معلمه قراره برینه بهم و کل مدیر و اهل دفتر:)))
نمیخوام شنبه برم سرکلاس. زشته چشم تو چشم شم باهاش.
بعدم باز ریختیم تو خوابگاه و حرف زدن و اینا. پریا میگفت تو اصلاً وقتی عصبانیای به کسی نمیرینی. طعنه میزد. اینطوری بودم که لعنتی تو خودت سردسته کسایی هستی که تو عصبانیت میرینی به همه. توی جمع خیلی ساکتم حس عن بودن بهم دست میده و حس میکنم بقیه فکر میکنن خیلی ادعام میشه. بعدم رفتم دم مدرسه جسی. داشتم میمردم انقدر معذب بودم. جلوی بقیه واقعاً لالم. اینطوری بودم که بیا بریم زودتر. دوستهاش میگفتن دخترخالت از خودت قشنگتره. نمیدونم مسخره کردن یا چی. من کلاً جمع میبینم دستمو میگیرم دم دهنم قیافم معلوم نباشه. ما رفتیم یه چیز بگیریم بخوریم و دقیقاً تمام بچههای مدرسهمون اونجا ریخته بودن. اینطوری بودم که همین امروز آخه؟ رفتیم کافه و بعدش دیدیم این کارا به ما نیومده رفتیم پهن شدیم تو چمنهای پارک. دراز کشیده بودیم تو چمنها و سگ تو پارک نبود. اون آخر سر انقدر گشنمون شد لقمهم رو دراوردم نصف کردیم خوردیم. خیلی چرت و پرت گفتیم و بعد دیدیم یکی از این فامیلهای پر ادعامون پشت سرمون بوده و لعنت بر شهر کوچیکی که همه همو میشناسن. به خودمون اومدیم دیدیم ۴ ساعت تو پارکیم:)))
رفتم خونه اگه مامان خواب نبود و فهمیده بود من نیومدم همه جا رو پر میکرد. خالهام چندباری زنگ زد بود به گوشیم.
هی به جسی میگفتم امروز یه بویی میده! یه حسی داره که نمیدونم چی:)))