عربیمو ۱۸.۵ شدم. -ن- و فاطمه رفتن برای المپیاد پیش معلم عربیمون، با اینکه اصلاً دلم نمی‌خواست برم ولی رفتم ببینم چی می‌گه. زنگ بعدم این معلم ریاضیمون انگار دوباره مریض شده بود نیومد. حالا نمیاد بعد برای امتحان‌ها ما رو پاره می‌کنه. من فشار امتحان زبان روم بود، داشتم می‌ترکیدم. نشسته بودن بچه‌ها و از کراشاشون حرف می‌زدن. بعد کراش -ش- هم تایپ منه. بعد یکی گفت که infpها خیلی لوسن‌ و اینا. بعد هی سعی داشتن من infp رو با کراش اون بسنجن. اینطوری بودم که به خدا که من یه infp استثناام. بعد -ن- می‌گفت اخلاق توام مثل اکس من می‌مونه دوتاتون ریدید. من هیچی نگفتم فقط خندیدم. بعد یهو حرفشو عوض کرد گفت نه البته تو مثل اون نیستی ولی دیگه ریده بود. پریا می‌گفت تو اصلاً تو چت از ایموجی استفاده نمی‌کنی، فقط میای تو گروه می‌رینی بهمون و میری. بعد -د- می‌گفت نه استفاده می‌کنه. گفتم که بستگی داره طرفم کی باشه. دیگه بین این حرف‌ها و اینا آرزو اومد و گفت نمره‌های فنون رو دیده و هی می‌گفت فلانی چند شده و اینا. بعد گفتم که به شماها که کی چند شده؟ یهو آرزو گفت که تو داری خیلی دیگه توهین می‌کنی. واقعاً انقدر ازش متنفر بودم که هیچی بهش نگفتم، بعد یهو -ش- گفت تو خودت فضولی‌هاتو می‌کنی بعد می‌گی که دخالت نکنیم. اینطوری بودم که من کی از کسی پرسیدم که نمره‌ش چند شده؟ به من چه اصلاً. یهو گفت ببخشید و اینا و ناراحت نشو. گفتم هربار که می‌رینی سعی نکن با یه ببخشید جمعش کنی، چون جمع نمی‌شه. بعد -د- بهش گفت که چرا هی میرینی به بقیه فکر می‌کنی ناراحت نمی‌شنو کلاً یه همچین حرفی زد. بعد تو اون عصبانیت پریا اومد بغلم کرد گفت اشکال نداره من روت کراشم. انقدر عصبانی بودم اصلاً متوجه نشدم که چی گفت. پریا می‌گفت infpها بد بشن باهاتون دیگه کارتون تمومه‌ها. بعد -د- می‌گفت تو با یه infp که اینجاست، نمی‌تونی درست برخورد کنی، می‌خوای با کراشت رفتار کنی؟ وای خیلی خوب بود. بعد دیگه حرفی نزدم باهاشون.
زنگ زبان برگه‌ها رو امضا نکرده بود. اومد تو کلاس با یه لبخند کزکشانه‌ای نگاهم کرد. اینطوری بودم که چی؟ با منی؟ امروز خداروشکر گیر سه پیچ بهم نداد.
زنگ تاریخ معلمه اومد و داشت از نمره‌ها می‌گفت. بعد یهو گفت این "منِ" توقع داشتم ازش ۲۰ بگیره. بعد وسط درس دادنش هی بهم نگاه می‌کرد و می‌خندید. یعنی تنها معلمی که منو دوست داره. بعد -ص- داشت می‌گفت که با دهم تجربی‌ها خیلی حال می‌کنه، گفتم که من با کلاس خودمونم حال نمی‌کنم چه برسه به بقیه. یهو کل کلاس برگشتن سمتم و یه نگاه بدی انداختن. -ک- گفت اونایی که ما رو دوست ندارن، ماهم دوستشون نداریم. بعد یهو آرزو برگشت گفت فکر کردی خودتو کسی تو کلاس دوست داره؟ یهو معلم صدا زد نشد جوابشو بدم. -ک- اینو نمی‌گفت نمیدونم چه جوابی داشت بده. انگار همه عاشق خودشون. بعد من داشتم به مطی می‌گفتم که من یه روز میرینم به این، یهو دیدم داره نگاهم می‌کنه. بعد تا آخر کلاس هی برمی‌گشت نگاهم می‌کرد و می‌خندید. گفتم آرزو خیلی دوستم داری نگاهم می‌کنی؟ می‌گفت آره خیلی.[با خنده‌های کزکشانه]
-ن- هی می‌گفت که وای صبا نیست، نیاز دارم با کسی صحبت کنم و اینا. یه لحظه خواستم بگم که می‌تونی به من بگی، بعد پشیمون شدم. اگه می‌خواست که خودش می‌گفت. بعد ناراحت شدم براش. -ن- نمی‌دونم یهو چش شده باهام. یه روز چسه، یه روز خوبه.
وای سر کلاس بچه‌ها می‌گفتن که -ش- مخالف همه‌ست. معلممون گفت یعنی ستون پنجمتونه؟ بعد خودش گفت که نه من ستون نیستم سقفم. -ک- بهش گفت آره سقفی یهو آوار می‌شی رو سرمون. خدا بود جمله‌ش!