دیروز همین که رفتم مدرسه معاونمون منو دم در دید، گفت که چرا اومدی می‌نشستی خونه امتحانت رو می‌خوندی. بعد اینطوری بودم که خب ما نمیام می‌گی چرا نیومدی؟ میام می‌گی چرا اومدی؟ گفتم برم تا بابام هست؟ گفت نه دیگه اومدی. رفتم تو کلاس دیدم هیچ‌کس نیست، فقط کیف -ن- هست. رفتم کتابخونه دیدم داره درس می‌خونه. بعد رفتم پیش بچه‌ها تو خوابگاه. -د- و صبا داشتن درس می‌خوندن. -ش- و فاطمه هم تو یه اتاق دیگه بودن. رفتم پیش -ش- اینا یکم نشستم و بعد متوجه شدم که اتاق خالی هست رفتم تو یکی از اتاق‌های خوابگاه و فیلم ترسناک دیدم. حس خفگی بهم دست داد رفتم دوباره پیش -ش- اینا. بعد همه ریختیم تو اتاق مطی و دوستش. هر کی داشت تو گوشیش می‌چرخید. من حوصله نداشتم می‌خواستم برم تو همون اتاقه بخوابم، اومدم در رو باز کنم ربیعی اومد داخل. سریع گوشیمو گرفتم پشتم. بعد بچه‌ها اصلاً متوجه نشده بودن که ربیعی اومده هنوز تو گوشی بودن. بعد گلومو صاف کردم که یعنی اومد. اون لحظه هر کس گوشی‌شو یه جا قایم کرد. بعد گفت که برید دفتر. اگه یکم جا به جا می‌شد لو می‌رفتم گوشی تو دستمه. هر کسی گوشی کرد یه جا. من گذاشتم تو جا مدادی. بعد علاوه بر گوشی و شارژر و هندزفری‌ام داشتم و اونا رو نمی‌دونستم کجا بذارم. رفتیم دفتر و کلی دعوا و اینا. دیگه گفتن که -ش- گوشی اورده و گوشی‌شو گرفتن. بعد چون قوانین مدرسه رو حفظ کرده بودیم و اومده بودیم گوشی‌شو دادن. بعدم گفتن درس که نمی‌خوند برید خونه‌هاتون. با خودم اینطوری بودم که خب لعنتی تو در حالت عادی نمی‌رفتی مدرسه، الان که هیچ‌کس نرفته تو رفتی؟ ولی اکیپ آرزو اینا به بالا بالاها وصلن. اصلاً این معاونمون با آرزو انقدر خوبه. داشتم فشار می‌خوردم تو دفتر. همونجا که وایساده بودیم اینطوری بودم ما حتی اومدنمونم اشتباهه. من ریدم تو این مدرسه:)))