مغزم دیشب باز صدا می‌داد‌. چشمام درد می‌کرد و اصلاً متوجه نمی‌شدم بقیه چی می‌گن. شب مزخرفی بود. هزار بار از خواب پریدم. صبحم یکم نشستیم سر کلاس و بعد معلم دینی‌مون اومد‌. هر چی گفتیم نمره‌ها رو بگو. گفت تو کارنامه ببینید. خب بگو دیگه لعنتی این مسخره بازیا چیه. بعد اصلاً دلم نمی‌خواست قیافه‌ی این معلم و بچه‌ها رو تحمل کنم. کم‌کم بچه‌ها رفتن درس بخونن. منم همونجا وسط کلاس نشسته بودم و حس و حال شروع کردن نداشتم. برگشته می‌گه فلانی چرا انقدر سرگردونی؟ بعد -د- و صبا و -ش- و -ک- داشتن می‌رفتن عربی بخونن. -د- به منم گفت برم. نمی‌دونم چرا رفتم. من فقط اونجا نشسته بودم و هیچی نمی‌گفتم و متنفر بودم از اینکه هی می‌پرسیدن چرا انقدر ساکتی؟ معمولاً وقتی تو جمعی باشم که حس بدی داشته باشم یا از یکی بدم بیاد، حرف نمی‌زنم. یه چیز بدتر اینکه اونا گوشی داشتن و وقتی می‌رفتن تو گوشی مثل بز می‌نشستم در و دیوار رو نگاه می‌کردم. اگه -ک- نبود، شاید یکم قابل تحمل‌تر بود اون جمع. چون حس می‌کنم به شدت از من متنفره. حتی نمی‌تونستم برم بیرون و مونده بودم تو رودروایسی. -د- به من می‌گفت حالا این یواشکی درس‌هاشو خونده، بیستم می‌شه. دقیقاً من بین -الف- و -سین- هم باید این حرف‌ها رو می‌شنیدم. بعد دقیقاً همینطوری باید به در و دیوار زل می‌زدم و تهش می‌شدم آدم مرموزی که یه ریگی به کفششه. یکم رفتن بیرون‌. انگار که یکی اومد گفت نمره فلسفه‌ها رو گفتن و تو کلاس فقط من و فاطمه ۲۰ شده بودیم:))).
رفتم تو اتاق پرورشی نرجس اونجا و خانم میرزایی. آرزو یهو اومد بغلم کرد و گفت فلسفه‌تو ۲۰ شدی. بغل خیلی عجیبی بود. بعد میرزایی می‌گفت امروز چقدر خوندی؟ اینطوری بودم که هیچی! من می‌گفت لابد خیلی تندخوانی. زن من ریدم تو زندگیم با کارهام و درس خوندنم:)))
وای -د- و صبا رفته بودن چای بگیرن. بعد من فکر می‌کردم کسی نیست گفتم چی‌کار می‌کنید. بعد یهو این مرده رو دیدم. حالا -د- هی اصرار که من چای نمی‌خورم بیا چای منو بخور و من اینطوری بودم که نمی‌خوام چای. زشته. یهو یارو گفت فلانی بیا چای بخور:))) چرا همه منو می‌شناسن؟ فقط صبا که می‌گفت بیا ایشون جای برادر ما، پدر ما می‌مونن. بعدم رفتن خوابگاه و به معنای واقعی کصخل‌بازی در اوردن. بعدم زنگ زدن -ش- و -ک- بیان. از یه جایی به بعد نشستم و زل زدم به در و دیوارهای خوابگاه و منتظر اینکه کاش زودتر زنگ بخوره دارم عذاب می‌کشم. نمی‌دونم بحث رفته بود سر چی که یهو -ک- دراومد گفت چقدر این شادمهر بی‌ناموسه، ازش خوشم نمیاد. اینطوری بودم که خفه‌شو بی‌ناموس. نظر عنیتو برای خودت نگه‌دار. یه لحظه اومدم با -ن- حرف بزنم یه‌طوری پرید بهم. چته زن؟ چقدر همشون یه مشت بی‌ناموسن. کاش دیگه نرم تو اکیپ -د- اینا. چرا هربار -د- به من می‌گه بیا. ول کن زن. هر بار می‌رینن به خودش و من. وای حتی نمی‌دونم -د- تکلیفش چیه با خودش. معلوم نیست طرفداره؟ بی‌ناموسه؟ چیه؟ وای چقدر بی‌صاحابم تو مدرسه. وقتی میرم مدرسه دلم می‌خواد تبخیر شم. اینم به این زنه تحویل دادم. ورزشمو کم بده می‌رینم سر تا پا هیکلش. زنیکه گوه.
وای متنفرم از مدرسه:)))