صبح که رفتم یکم با مطی و -د- حرف زدیم. بعد -د- می‌گفت من حتی به -ک- هم نگفتم. این خیلی همه‌چیز و می‌دونه باید باهاش قطع ارتباط کنیم. بعد گفتم که قطع ارتباط کنید که لوتون می‌دم. گفت پس هیچ‌وقت باهات قطع ارتباط نمی‌کنیم.
بعد نشستیم سر کلاس عربی. معلم عربیمونم خیلی خوبه. خوشم میاد از آدمهای با درک و شعور. زنگ بعدشم طبق معمول معلم ریاضیمون نیومد. من و مطی‌ام رفتیم تو حیاط و صحبت کردیم. بعد -ن- هم بهمون پیوست. قضیه رابطه و پسرها و اینا بود. می‌گفتن که تو چی؟ من اینطوری بودم که من فقط تو زندگیم خوابیدم و غیر از اون هیچ‌کاری نکردم. واقعاً از هر طرف به هیچ‌کدوم از بچه‌ها نمی‌خورم و سطح دغدغه‌م باهاشون کلی فرق داره. یکم بعد -ش- هم اومد. اینطوری بودم که کاش یا این بره یا من پاشم برم. اصلاً نمی‌تونم تنفرمو نسبت به آدمها نگه‌دارم. باید تنفرمو عق بزنم تو صورتشون تا نزدیکم نشن دیگه. بحث سر درس و کنکور و اینا بود. بعد می‌گفتن من واقعاً اونقدر که شما سخت می‌گیرید و از همه‌چیزتون می‌گذرید نیستم در قبال درس. باور نمی‌کردن و فکر می‌کردن دروغ می‌گم و زیر زیرکی می‌خونم. طبیعی‌ام هست چون خودشون اینطوری‌ان فکر می‌کنن بقیه‌ام اینطوری‌ان. داشت اعصابم بهم می‌ریخت، هم به خاطر حضور -ش- و هم به خاطر حرف‌ها و بحث‌های مزخرفشون.
رفتیم تو کلاس و دوباره بحث‌های بی‌معنی. دیگه با مطی رفتیم تو حیاط و بهش گفتم کسی هست ازش وایب خوبی نگیری؟ گفت آره حس می‌کنم بعضی‌ها از من خوششون نمیاد. گفتم منم همینطور. بعد قضیه جرئت حقیقت اون شب رو بهش گفتم و گفتم که از -ش- اصلاً حس خوبی نمی‌گیرم. در حقیقت خیلی ازش بدم میاد. بعد می‌گفت ما خیلی شبیه همیم، باهم مشترکاً از بعضی‌ها حس خوبی نمی‌گیریم. می‌گفت اصلاً فکر نمی‌کردم انقدر باهات خوب بشم و بهت اعتماد کنم.
دیگه دیدیم که چای و شیرینی اوردن. من و مطی برداشتیم بریم تو کلاس که دیدیم -ص- اونجاست و چون قبلش یه حرفی زدم و گند زد به حالم، گفتم بیا بریم همون تو حیاط. رفتیم تو حیاط نشستیم پیش بچه‌ها. فاطمه رفت کلاً جعبه شیرینی رو اورد و ریختن سرش. بعدم زنگ زبان و -ش- می‌گفت می‌خواد پیش من بشینه و اینطوری بودم که "مار از پونه بدش میاد دم خونش سبز می‌شه."
زنگم که خورد با مطی رفتیم بیرون و اون رفت و من موندم با یه عده از بچه‌‌ها که چرت و پرت‌های اینستاشونو بگن.
بعد بابا نیومد رفتم دفتر زنگ بزنم. کرمی گفت اول زنگ گوشیمو قطع کن بعد زنگ بزن. یهو معلم ریاضی پارسالمون گفت چقدر خوشگل شدی. همینطور عین اسکلا نگاهش کردم. بعد گفت از وقتی ماسکتو برداشتی خیلی خوشگل‌تر شدی. اینطوری بودم که مرسی چشاتون خوشگله. کرمی گفت کلاً خواستنیه، به دل می‌شینه. بعد معلم عربی تجربی‌ها برگشت گفت ببینمت. یعنی سرخ شدمممم.