3604
صبح رفتم داخل کلاس دیدم بچهها آهنگ گذاشتن و چیپس اوردن و در حال قر دادنن.
بچهها میگفتن بالاخره امروز میتونیم مامانت رو ببینیم، ولی گفتم مامان من نمیاد:)))
بعد گفتن که شما هم میتونید بیاید جلسه. معلم دینیمون از اینکه کلاسش گرفته شده بود، داشت میسوخت. هر چند که درسش رو پرسید. اونجا نشستیم و از اینکه مامان نیومده بود ناراحت بودم. نمیدونم چرا! یارو اومد یکم چرت و پرت گفت و فقط تجربیها فلان، تجربیها بیسار و رفت. ما واقعاً میخواستیم با پشت دست بزنیم تو دهنش که مرتیکه انسانیها چی؟
رفتیم سر کلاس تاریخ گفت که اول درس میدم بعد یهو چشمش خورد به من گفت سلام خوب شدی؟ آمادهای برای امتحان؟ بچهها بهت گفتن؟ و من هنگ کردم ولی خب وقت نشد و گفت جلسهی بعد:)))
محیط زیستم از دستمون عصبی شد گفت چرا هر دفعه درس نمیخونید؟ صدام زد و بچهها گفتن که خانم این به طور اختصاصی امتحان داشته نپرسید ازش.
متوجه شدم که بچهها به طور جدی دارن درس میخونن، جمعبندی میکنن و تست میزنن و من هنوز نمیدونم کیم؟ کجام؟ چیکار باید بکنم؟
زنگ آخر اسکل بازیهای مطی خدا بود و نمیدونم چرا به من ضایع میگه. من زل زده بودم بهش و اونم زل زده بود به من. خودمو بقیه رو واقعاً بیشرف میکنم.