3614
دیشب کلی ول گشتم تا ساعت ۱۲. یعنی تا ۱۲ با -د- واویلا بودیم که انشا بنویسیم. صبحم هیچ کدوممون ننوشتیم. دوباره معلم ریاضیمون نیومد، ریاضی رو نیفتیم خیلیه. من روانشناسی نخونده بودم و اون زنگم باز نخوندم و نشستم به حرف زدن. بعد پنج دقیقه مونده به زنگ با مطی رفتیم کتابخونه جمعش کردم. خداروشکر نپرسید ازم. داشتن راجب یه موضوعی حرف میزدن بعد معلم روانشناسی گفت اون آخر شماهم نظر بدید، من گفتم نظری ندارم. بعد اومدم حرف بزنم گفت تو هیچی نگو تو نظری نداشتی! تخریبهای این معلم خدان! بچهها قصد داشتن برای -ک- تولد بگیرن. یه عده مدعی شدن که تولد ما گذشت هیچکار نکردید الآن فلان و بیسار قضیه کنکل شد. بعد بچهها رفتن به خودش گفتن اونم گفت بیاید خونمون. بعد -د- و مطی اینطوری بودن که بیا وقتی اونا رفتن خونشون ما باهم بریم بیرون. دیگه کلاً قضیه کنکل شد. نمیدونم چی شد بعد -د- از کلاس رفت بیرون. من و مطیام رفتیم دنبالش. نشسته بودیم رو پلههای پشتبوم. بعد گفتم که بعضیها واقعاً رو مخمن و اینا. -د- میگفت باید اساسی برینی بهش. جدی یه بار دیگه یه چیز بگه بر میگردم بهش واقعاً شورش رو در اورده. فکر کرده خیلی باحاله. بعد مبینا و آرزو هم اومدن و نشستیم به چرت و پرت گفتن. زنگ آخرم هیچی نپرسید و فقط گفت انشا بنویسید. منم یه انشا از قبل خوندم.
من میدونم -ش- از کجا فشار میخوره. مقصود ریدنشم فقط من و -د-ایم. اصلاً من و -د- که باهم حرف میزنیم یه طوری نگاه میکنه. بیشتر بره رومخم میرم به -د- میگم چیا پشت سرش گفته.