3585| کربن منو کسید.
دیروز ظهر نخوابیدم بلکه درسهام زیادن زودتر جمع بشن ولی نشستم به گریه کردن. اوسکلم من! بعد ساعت ۸ و نیم بود خوابیدم و ساعت ۱۲ بیدار شدم به درس خوندن. یعنی داشتم کلافه میشدم. از هر درسی یه ذره خوندم و کتابها رو بستم که صبح پاشم بخونم. صبح خوابم برد و اگه مامان صدام نمیزد به مدرسهام نمیرسیدم. مامان اینطوری بود خوش به حالت تو فقط بخواب. یه لحظه حس کردم وجودم نابود شد. اینطوری بودم که من اینجا دارم زحمت میکشما؟!
رفتم سر کلاس و دیدم که مطی حالش خیلی بده. دستشو گرفتم گفتم بیا ببینم چت شده تو، یهو بغض جلوی چشماشو گرفت. بغلش کردم یکم آروم بشه. دیگه کلاس شروع شد. طبق معمول از همه پرسید. زنگ بعد تاریخ نخونده بودم و اینطوری بودم که حالم از همتون بهم میخوره. پریا میگفت منم چهارشنبهها حالم از همه بهم میخوره. زنگ تاریخ بچهها رفتن تمرین. یه پنچ شیش نفر بیشتر تو کلاس نبودیم. دفتر جدید داده بودن و قرار بود نمرهها رو جا به جا کنن. گفتم که خانم میخواید کمکتون کنم؟! اینطوری بود که آره ممنون میشم. نشستم نمرهها رو جا به جا کردم. نشسته بودم سر صندلی معلم و موذب بودم. بهش گفتم خانم میشه شما بشینید من خیلی موذب میشم اینطوری. گفتم نه عزیزم داری زحمت میکشی بشین. نمرهها رو نوشتم و گفت آفرین چقدر سریع و خوب نوشتی. بعد میگفت باید یه چیزی برات بخرم برای یادگاری. بعد گفت براش دست بزنید.
زنگ بعدم این زنیکه ربات اومد، شانس گفت که المپیاد داشتیم فقط درس داد. سر کلاس محیط مطی میگفت منو کسید و چی میخونی؟ و پاره شدیم از خنده. از الآن به بعد منو کسید فحش جدیده. یعنی سر کلاس بچهها هر قرصی میخوان من از کیفم در میارم بهشون میدم. بعد اون روز میگفتن که سمباده داری؟ میگفتم آخه برای چی باید سمباده داشته باشم؟ میگفتن از تو بعید نیست.
زنگ بعدم که نشستیم تو حیاط و جشن و اینا. دیگه رفتیم سر جامعه. چقدر این زن ماهه. یعنی هر چقدر از این معلم بگم کم گفتم. اینطوری بود که من میدونم چقدر خستهاید پس بهتون اجازه میدم آزاد باشید و درس نمیپرسم. بعد مطی گفت بیا بریم باهاش حرف بزنیم. بعد رفتیم جلو و گفتیم خانم میخوایم باهاتون صحبت کنیم. یهو کل بچهها ساکت شدن و اینطوری شدن که مطی امروز چته؟! یهو مطی حالش بد شد زد زیر گریه. بعد از کلاس رفت بیرون. بچهها اینطوری بودن که تو میدونی چشه بهمون بگو. -د- میگفت این میدونه چشه به ما نمیگه. بعد بچهها میگفتن چرا هیچکاری براش نمیکنی چه دوستی هستی؟ من اینطوری بودم که خب چه کاری میتونم بکنم؟ دیگه رفتم دنبالش. یکم باهاش حرف زدم و معلممون اومد بیرون تا مطی صحبت کنه گفت توام باهام بیا. یکم صحبت کردیم و منم اون رگ عاقل بازیم گل کرد و یکم سسشر بافی کردم. بعد رفتیم سر کلاس و ادامه دادیم. میدونم مطی چشه و مشکلش از کجاست. دقیقاً اونطوری شده که من تابستون شدم ولی نمیدونم چطوری باید کمکش کنم و بهش بگم. لال میشم من.
امروز داشتن میگفتن که مبینا خیلی حسوده و فلان. بعد گفتن شما به چی حسودیتون میشه بعد گفتم من اگه یه آدم مال من باشه و بخواد مورد توجه بقیه باشه حسودیم میشه. بعد اینطوری بودن که آدمی که مال تو باشه؟ یعنی تو همچین آدمیام داری؟ بعد من هنگ کردم یه لحظه گفتم مگه چی گفتم. بعد میخواستم برم تو دیوار. خیلی گاف میدم جدیداً. کاش میمردم. هم نمیتونم احساساتمو بروز بدم هم وقتی بروز میدم میرینم.