3602| خیلی بد بود؛ به شدت.
اصلاً امروز رو دوست نداشتم. دیروز میخواستم علاوه بر اینکه روانشناسی میخونم تستهاشم بزنم و حتی خود روانشناسیام دو صفحهش موند که توی مدرسه خوندمش. صبح که رفتم دیدم بچهها میگن معلم ریاضیمون نمیاد انگار خورده زمین و اینا. دیگه از دفتر اومدن گفتن که نمیاد. بعد با مطی و -ش- و صبا و -د- رفتیم تو حیاط تا روانشناسی بخونیم. یه قسمت چس کردم و واقعاً کار بیخودی بود، دیگه چس نمیکنم به من نیومده. بعد یکم تست زدیم باهم و دهمها گفتن که معلم برگههاشو جا گذاشته و امتحان نیست. ازش معلم پرسیدیم و گفت فقط مال دهمها رو جا گذاشته و مال ما هستن. یه دور سرسری زدم از روی کتاب و امتحان دادیم، کلش تست بود و عین سگ پشیمون شدم که چرا دیروز تست نزدم. امتحان هم ۱۹ شدم. من واقعاً کورم:)))
این معلمه قشنگ تخریب میکنه. وقتی یکی سوال نمیدید و اشتباه میزد میگفت آخیش دلم خنک شد. یه جا هم بچهها داشتن تایپش رو در میوردن یهو گفت ولم کنید ول کرد رفت.
زنگ بعد دوباره کلاس نداشتیم. یهو فهمیدم که چون شنبه غایب بودم باید برای فردا امتحان تاریخ بدم. چنان فشاری بهم وارد شد. قشنگ منتظر یه علت بودم تا بشینم گریه کنم. -ص- میگفت اینو ولش کنید همینطوریه. خیلی ناراحت شدم. البته تقصیر خودمه که جلوی بقیه گریه میکنم. بعد رفتم بالای راه پله و نشستم به گریه کردن. -ن- اومد بغلم کرد و یه حرفهایی زد که خیلی قشنگ بودن. خیلی خوب تونست آرومم کنه ولی تو صداش بغض بود میدونستم چقدر دلش میخواد همین حرفها رو یکی بهش بزنه. بعد که رفتیم پایین پیش مطی و اینا. مطی و -ن- یه چیزی بهم گفتن، بعد گفتم خب به منم بگید چی شد؟ و نگفتن. نمیدونم به من اعتماد ندارن یا چی ولی حق میدم که شاید نخوان من بدونم. حس میکنم نسبت بهم بیاعتمادن و از من خوششون نمیاد. یه طور با عذابوجدان با من خوبن. از اینکه کسی بهم اعتماد نداشته باشه متنفرم:)))
باز بچهها یه چیزی گفتن -ن- ناراحت شد. رفتیم پشت مدرسه و سه تایی زل زدیم به آسفالت و سکوت رد و بدل میشد. یه جایی سر یه مسئلهای داشت با مطی دعوام میشد. میگفت منطقی باش نمیتونم بگم که نشده. گفتم این منطقی بودن نیست گاهی با اینکه میدونی واقعیت چیه باید یه حرفهایی بزنی به طرف که دلگرم بشه. اون خودش میدونه واقعیت چیه و چیکار کرده. نیومده پیش تو که اینا رو بهش بگی، اومده که کمکش کنی، دلگرمش کنی.
تا اینکه زنگ خورد و رفتیم سر کلاس جغرافی. بچهها داشتن هی به معلممون گیر میدادن که بهشون گفتم بچهها به خانم نگفتید شماها کمتر اردناشتا بدید. یهو خانمون گفت همین که این گفت، حرف منم بود دقیقاً. سر زنگ روانشناسیام کتاب بعضیها تو پنجره بود یهو خیلی جدی گفتم کتابهاتونو از تو پنجره بردارید که فردا نیاید بگید کتابم گم شد. یهو همه اینطوری بودن که چته؟
دوست دارم هی از معلم جغرافیمون سوال الکی بپرسم. انقدر قشنگ و با حوصله به سوالها جواب میده. یعنی این سوال رو برای من انقدر خوب و باحوصله توضیح داد که وای.
با اینکه بچهها خیلی بهش بیاحترامی میکنن و از خوب بودنش سواستفاده میکنن، حتی صداشم بالا نمیبره. این زن خداست!
روز بدی بود. روز خیلی بدی بود. ظهر نشسته بودم جلوی مامان. میگفت چته؟ گفتم خیلی خستهم. گفت منم همینطور یکم بخواب. در حالی که خستگیم اصلاً اون چیزی که مامان تصور میکرد نبود و حوصله اینکه بهش بگم هم نداشتم. حرفهای تکراری! خندهی تلخ:)))