روزی که با معلم‌جغرافیامون داشته باشیم قشنگه. نشست باهامون کلی صحبت کرد و از امتحان نهایی‌ها گفت و گفت که استرس نداشته باشید. اینا به جای اینوه به شما آرامش بدن، بدتر می‌ترسوننتون. این زن انقدر ماهه!:)))
بعدشم گفت که داوطلب بیاید درس بپرسم و من و -مطی- رفتیم. و انقدر این زن ماهه که آدم با آرامش درس جواب می‌ده. لعنتی:)))
بعد از زنگم با طبلِ تهی داشتیم. اومدا بود با افتخار از سلیطه‌بازیاش می‌گفت و بچه‌ها اینطوری بودن که خانم شما چقدر ابهت دارید. خب مرض. چاپلوس‌های مسخره. یعنی شانس گفت درس نپرسید و درس‌آزادم به من نرسید. من صبح ساعت ۴ پاشدم نوشتم. زنگ بعدم که مزخرف‌ترین درس، یعنی زبان رو داشتیم که طبق معمول رید بهم ولی خب به کجام؟!
زنگ بعدشم ریختیم توی حیاط که بریم ورزش. بچه‌های ما فقط بلدن چرت و پرت‌هایی که تو اینستا برای هم می‌فرستن رو بیان تو کلاس بازگو کنن و هارهار بخندن. من و مطی‌ام رفتیم بیرون وایسادیم و یکم سر به سرش گذاشتم. کنار هم وایساده بودیم، دهمی‌ها می‌گفتن شما دوتا چقدر شبیه همین. نود درصد معلم‌ها هم بر همین معتقدن و مارو اشتباه می‌گیرن.
دیگه رفتیم ورزش و چون دیر شده بود لباس عوض نکردیم و همون اولم منو از گروه داد بیرون. اینطوری بودم که نمی‌دادی‌ام خودم نمیومدم. منم از خدا خواسته نشستم یه گوشه. بعد فهمیدیم اینایی که انتخاب شدن زنگ هنر باید برن تمرین. به بچه‌ها می‌گفتم هیچ‌وقت از بی‌استعدادی خودم انقدر خوشحال نبودم. برای رفتن نشستم سر صندلی‌های مدرسه یه زنجیرم گرفتم دستم و ادای این لاتارو در میوردم‌. هر کی رد می‌شد می‌گفتم جون چه دختری. بچه‌ها پاره شده بودن از خنده. من خیلی بی‌ادب و لاشی شدم جدیداً. کمال همنشین در من اثر کرده‌است! یعنی پی بردم که هر لحظه با همونی که باهاش بهت خوش می‌گذره باش. مرسی از کسایی که اینو بهم یاد دادن. امروز که باهم صحبت می‌کردن، خودشون می‌دونستن که تا چه حد لاشی‌ان. طرف خودش به من گفته من لاشی‌ام، من گفتم نه تو لاشی نیستی. کاش میمردم من.