3281| من از درون یه آدم هشتاد سالهام که
به انعکاس تصویرش روی پنجره نگاه میکنه. موهای سفیدش توی شب بیشتر دیده میشدن. روی صندلیِ رو به روی بالکن نشسته. قهوهیِ تلخ بغل دستشه و سیگار گوشهی لبش. هر از گاهی از دود سیگاری که تویِ سینهش رخنه کرده، سرفه میکنه. رو به روش بچهها توی اون فضا سبزِ رو به روی خونهش، دارن بازی میکنن. با لبخند بهشون نگاه میکنه، یادِ خودش میفته وقتی که همسنشون بود؛ اما یهو خندش تلخ میشه. یادش میفته یه روزی اونا هم مثل خودش میشن. قلبش به سختی کار میکنه؛ بدجور تیر میکشه. میدونه روزهایِ آخرشه ولی نمیدونه کی دیگه نفسش تموم میشه. از پنجره سوز میاد؛ هوا سرده. سوز سرما توی استخونهای فرسودهش نفوذ میکنه؛ اما انقدر خستهست که نمیتونه پنجره رو ببنده. قهوه رو تلخ سر میکشه و سیگار بعدی رو روشن میکنه...
هنوز تهِ دلش منتظرشه! منتظره که بیاد اسمشو صدا بزنه. سیگار و از دستش بگیره و غر بزنه که چندبار بهت گفتم سیگار نکش! داری میمیری انقدر سرفه میکنی. بعدم در پنجره رو ببنده و پتو رو بندازه دور شونهش. اونم خنده رویِ لبهاش بشینه و خستگیش در بره؛ اما تنها چیزی که براش مونده یه خستگیِ عمیقه...
کمکم سرما از هیاهو میفته، سیگارِ گوشهیِ لبش خاموش میشه، سرفههاش از صدا میفتن و قلبش با ردهپایی که روش مونده، برایِ همیشه چمدون میبنده...