3278
صبح رفتیم باغ. امروز هیچکاری نکردم هرچند که جمعهها روز خانوادست. قلبم خیلی درد میکنه. دست چپم کلاً سره. رگهاش درد میکنه. یکم هم سخت نفس میکشم؛ حس میکنم یکی نشسته رو قفسهی سینهم ولی خوبم! من اون دوران کزایی رو پشت سر گذاشتم. بعضی وقتها میخوام دوباره وارد اون تاریکی بشم ولی به خودم میام. میدونی چیه؟ از آدمهایی که حرفشون رو رک میزنن خوشم میاد. خوبه که واقعیت رو بهت میگن. درسته که ناراحت میشم ولی بعد با خودم میگم الآن واقعیت رو بهم گفته، اگه دروغ میگفت فقط خودم رو گول میزدم. خیلی از ناراحتیها شرف داره به خوشحالیهای پوچ! میخوام خیلی کمتر با همکلاسیهام حرف بزنم. کاش کمتر حرف زدنو یاد بگیرم. راستش من خیلی کم حوصله شدم؛ دوست دارم غیر از چند نفر بقیه رو حذف کنم. اصلاً حوصلهی آدم جدید رو ندارم. دیگه چی؟! فردا یه روز جدیده و امیدوارم مفید باشم. قلبم یه طوریه؛ حس میکنم قسمت چپ بدنمو حس نمیکنم...