کاش جدی به عنوانِ یه روانی می‌‌انداختم توی اتاقِ ۱۴. همون آخرین اتاقِ راهروی تاریک. توی یه سلولِ تک نفره. کسی نیست و کسی‌ام جرئت نداره بیاد. اتاقی که بویِ سیگار میده و در و پنجره‌هاش آهن‌های زنگ زده‌ست. یه پنجره رو به حیاط داره که رو به روش یه نیمکتِ پوسیده‌ست. تنها راه دیدنِ آدمها از همون پنجرست که شیشه‌هاشم ترک برداشته. زمستون‌ها ازش باد سرد می‌وزه و سرماش تا پوست و استخونت می‌رسه. توی طاقچه رو به رویِ پنجره گل‌های ارغوانیِ پلاسیده گذاشتم. چون فکر می‌کنم اون دوست داره. هنوزم نمی‌دونم اونی وجود داره یا ساخته‌ی مغزِ روانیمه. تنها چیزی که دارم یه دفتره که توش شعرها و متن‌های بی سر و تهم رو می‌نویسم. شاید ایناهم برای -اونِ- ذهن‌پرور باشه. بعضی وقت‌ها که عصبی می‌شم رو دیوارم می‌نویسم. حتی دیوارها هم ترک خوردن و هر چند وقت یکبار یه تیکه‌ش آوار می‌شه روی سرم. سقفه اینجا هم شیروانیه. سوراخ سوراخه. وقتی بارون میاد چکه می‌کنه. صداش هم پتک می‌شه، می‌زنه تو مغزم. اینجا شب‌ها خیلی تاریکه، هیچ نوری نیست. روزها هم که کرکره رو می‌کشم رخ آفتاب رو نبینم. همیشه‌ام رو تختم دراز کشیدم و به سقف زل زدم و فکر می‌کنم. انقدر فکر می‌کنم که مغزم می‌سوزه. بعضی وقت‌ها هم فقط دور این اتاقِ خاکستری راه میرم. انقدر راه میرم که یهو پاهام سنگین میشن. یه کشوام داره پر قرصه. مثلاً قراره آرومم کنن ولی هیچ تاثیری ندارن. فقط وجودشون تسکین دهنده‌ست. اینجا کسی نیست، بوی تنهایی و افسردگی میده. اگر می‌بینی که از اتاقم صدا میاد یا با کسی حرف می‌زنم، بدون توهمه. اینجا همه چیز توهمه. توهمِ ذهنِ یه آدمِ روانی.