تونستم دوباره به زندگی برگردم. دوباره شب زود بخوابم و صبح زود بیدار شم. همیشه دلم می‌خواست شب‌ها، وقتی همه خوابن، من بشینم و تا صبح درس بخونم. اینم تجربه کردم، چیز جالبی نبود. اصلاً چیز جالبی نبود. یه زمانی از روز کابوس داشتم، همش منتظر بودم روز تموم شه تا من توی شب زندگی کنم امّا الآن تا شب می‌شه دیگه همه‌چیز تمومه. فقط دلم می‌خواد سریع‌تر بخوابم تا صبح شه. از هوای ابری و بارونی‌ام دیگه خوشم نمیاد. خفه می‌شم. دلم می‌خواد هوا آفتابی باشه، باد ملایم بوزه و همه‌جا سر سبز باشه. صبح زود پا می‌شم، همراه خانواده صبحانه می‌خورم. بعدشم تنها می‌مونم توی خونه و همه‌چیز رو بهم می‌ریزم. غذاهای متفاوت درست می‌کنم. خیلی وقت‌ها هم چیز خوبی از آب در نمیاد و مجبور می‌شم یواشکی یه طوری نابودش کنم که کسی نفهمه. همراه خانواده ناهار می‌خورم. باهاشون بیرون می‌رم. حتی شب هم همین‌جا، کنارشون می‌مونم و همین‌جا می‌خوابم. مثل قبل کمدها رو بهم می‌ریزم و لباس‌های بقیه رو می‌پوشم و توی آینه ژست می‌گیرم. حتی می‌خوام مثل قبل نقاشی بکشم و دیوارهای اتاقم رو پر از کاغذهای رنگی کنم. می‌بینی؟! من دارم تمام تلاشم رو می‌کنم که به قبل برگردم. که دوباره مثل قبل بشم. می‌خوام بعضی وقت‌ها یادم بره که ۱۸ سالم شده. راستی دوباره مثل قبل شدم، از شدت استرس با تپش قلب بلند می‌شم. می‌دونی امروز به مامان چی می‌گفتم؟ می‌گفتم می‌خوام مثل بقیه برم بیرون، آرایش کردن یاد بگیرم، ناخن‌هامو درست کنم، موهامو رنگ کنم. بعدشم یه دوست پسر پیدا کنم. می‌دونی چی گفت؟! گفت فکر نمی‌کنی برای این کارها دیره؟! به جای دوست پسر، دیگه باید شوهر کنی. امروز وقتی بهش می‌گفتم با فلانی نگرد، از اخلاقش خوشم نمیاد، بهم گفت که آدم باید دوست داشته باشه، نه مثل تو تنها باشه. می‌دونی این چند روز تنها بودنم مثل پتک کوبیده شد تو سرم. همه‌جوره بهم ثابت شد که من یدونه دوستم ندارم و جز خودم، همه اینو فهمیدن. حتی جسی هم امروز اینو به من ثابت کرد. من به امید اون رفتم بیرون و اون با دوستش بیرون بود. یاد این افتادم که وقتی بهش گفتم بیا بریم بیرون، بهم گفت که مامانش نمی‌ذاره نزدیک امتحان‌ها بره بیرون. من و تو که نداریم! ولی من خیلی ناراحت شدم. حس می‌کنم دیگه هیچ‌کس رو ندارم. حتی خودمم با من همراه نیست که پایه‌م باشه. می‌دونم شاید این حرف‌ها بچگانه باشه ولی جدی بغضم گرفت. الآن توی ۱۸ سالگی باید یه اکیپ داشته باشم و حداقلش یه دوسته چندساله ولی من هیچ‌کدومو ندارم. رفیق ندارم چه برسه به کسی که دوستم داشته باشه. می‌دونی چی فهمیدم؟ اینکه جدی بعضی‌ها موقع تنهایی و ناراحتیشون کنارتن، وقتی که خوشحال باشن و با یکی دیگه بیشتر بهشون خوش بگذره، ولت می‌کنن. راستی می‌دونی چقدر من منتظرم؟! همش منتظرم که یه نفر بهم پیام بده و منتظرم باشه. آهان! اینو یادم رفت بهت بگم. امروز یکمی از موهامو کوتاه کردم و بعدش مدلشو یکم تغییر دادم. چقدر خوبه که اینجا می‌تونم غر بزنم و حداقل خزعبلاتم رو بالا بیارم!
با همه‌یِ این‌ها من ازت ممنونم سبزِ قشنگم که همیشه بودی و تو اوجِ انتظارمم هستی. وقتی توی این تاریکی‌ها غرقم، تو واقعاً نورِ سبزِ نجات دهنده‌ای!