این دو هفته، واقعاً هفته‌یِ سختی برام بود. یعنی تهش دوست داشتم با تمام وجودم این دو هفته رو بالا بیارم. هیچ‌وقت توی عمرم به اندازه‌ی این موقع توی زندگیم، ناتوان نبودم. هیچ‌وقت انقدر شکننده نبودم. با کوچک‌ترین چیزها چشم‌هام خیس می‌شد. اصلاً مهم نبود چی بود، کی بود، من تا به خودم میومدم اشک‌هام سرازیر می‌شد و یهو توی اشک‌های خودم غرق می‌شدم. ناتوان‌ترین خودم رو به همه نشون دادم و ذره ذره غرورم زیر پای آدمها گم شد. من این چند وقت یه طوری خودمو جلوی بقیه از دست دادم که دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم به دستش بیارم. الآن همه فکر می‌کنن من ناتوان‌ترینم در حالی که همه‌ی نتونستن‌های این هجده‌سال یهو فوران کرد. الآن حس می‌کنم بیشتر اون آدم پیرِ شکننده‌م. اشکال نداره دخترم، اشکال نداره:)))