یه جایی، توی زندگیت، یه قسمتی از خودت رو برای یه آدم می‌ذاری. تو همینطور قسمت‌هایی از وجود خودتو جدا می‌کنی تا بتونی خلا درونی اون‌ها رو پر کنی و انقدری تیکه‌های خودت رو به بقیه می‌دی تا تموم می‌شی. در واقع تو با وجودِ اون قسمت‌ها، داری اون آدمو زندگی می‌کنی و حواست بهش هست؛ البته تا زمانی که اون آدم، وجودِ تو رو برای خودش نگه داره. من الآن، یه آدم تموم شدم. تمام تیکه تیکه‌های وجودم رو به بقیه دادم و هر چی می‌گردم چیزی پیدا نمی‌کنم. می‌‌خوام که یکی یه تیکه از وجودشو بهم بده. قول می‌دم بیشتر از خودش، مواظبش باشم!