3078| این زندگی نیست...
رفته بودیم خونهی باباجون. اونجا با جسی و بقیه رفتیم پارک. نمیفهمم من چرا در این حد بیآبروام؟! مخصوصاً جلوی شوهرعمم. همون لحظه که رسیدیم چشمم خورد به شوهر عمم که با ریحانه سوار الاکلنگ شدن. آخه مرد تو رو چه به این کارا؟ بعدشم انقدر جا خوردم که عقب نشینی کردم و با ضایعبازیهای جسی، خیلی جدی سگآبرو شدم. رفتم با یه حالت اینکه به هیچجام نیست که گند زدم، سلام کردم و آره! من مصداق کلمهی سگآبروام! وقتی میخواستیم برگردیم جسی گفت بیا ما با ماشین نریم و پیاده بریم. مامانمم اوکی داد و من پشمام ریخت! در حالت عادی هیچوقت نمیذاشت من شب تو خیابون باشم. من و جسیام عین دیوونهها تو خیابون میدویدیم و تتلو گوش میدادیم. روسریهامونم افتاده بود و با یه حال خیلی خوش داشتیم میرفتیم که با ماشین اومدن کنارمون و مامانم اینطوری بود که خواهرم حجابت رو رعایت کن. همون لحظه جسی دستمو کشید و جدی گرخیدیم. کارشون اصلاً قشنگ نبود که ما رو دنبال کردن. برای یه بارم که شده بود داشتم از اینکه شب تو خیابون تنهام لذت میبردم. جسی میگه تو جداً آدم سگآبرویی هستی دیگه نمیخوام باهات جایی بیام. اونقدی اختیار خودمونو نداریم و خود واقعیمون رو از مامان باباهامون مخفی کردیم که اینطوری میخوره تو حالمون و این واقعاً دردناکه:)))