3088| عمیق بودنت را؛ همچون سکوتِ شب...
خَستهام؛ پژمرده و پَریشان...
خَستگیهایم کوه را به آغوش کِشیدهاند.
دلتنگیِ درونم رشد کردهاست؛
ریشههایش دور گلویم طَناب بستهاند.
افکارم بیوقفه هُجوم میآورند؛
کَلمات در مغز پرهیاهویم درگیر میشوند؛
گِره میخورند؛ همچون هِزارتویی پر پیچ و خم...
خیالت ریشههای مغزم را سُست کردهاست؛
هرآن به بیراهه میرود، گُم میشود؛
در کلامهایی به نامِ تو!
شَب درونم زبانه میکِشد؛
جز و مد قَلبم شروع میشود؛
احساساتم سَرکشی میکنند؛
دیوانه میشود، هَیاهو میکند...
مَن اما آرامم؛
مانند بیدهایِ مَجنون، سرافکنده و خَموش...
بعد از تو از همهچیز و همهکَس گُریزانم؛
تاریکی را به آغوش میکشم و تنهایی را میبلعم...
این آدمها مرا به زَنجیر کشیدهاند!
احساساتم را لگد کردهاند، افکارم را اعدام کردهاند...
شدهاند قاتلِ دوست داشتن؛
دوست داشتن را برایم تُهی کردهاند...
کاش میشد تو را میانِ آنها فریاد بزنم!
دوست داشتنت را!
عمیق بودنت را؛ همچون سکوتِ شب...
زیباییِ تمام نشدنیات را؛
مانند گلهایِ زردِ بابونه...
مانند دانههایِ سفیدِ برف!
راستی از قاصدکهایِ سرگردان چه خبر؟!
کولهبارِ دلتنگیهایم به دستت رسید؟!