3076| پایانِ دهم.
بعد از اون شب طاقتفرسایی که چشم روهم نذاشتم، صبح که بیدار شدم حالم خیلی بد بود. معدم خیلی درد میکرد و حالت تهوع داشتم. فقط خودمو یهطوری جمع و جور کردم و رفتم. توی راه نرجس رو دیدم و باهاش رفتم مدرسه. مبینا و آرزو که اومدن شروع کردن به عکس گرفتن. مربی کلاسقرآنمم دیدم و نباید منو تو اون وضعیت فجیعناک میشناخت! بهم گفت از چشمات شناختمت. مبینا میگفت الآن میره به مامانت میگه. ودف؟ خب بره بگه. امتحان خوب بود. این دفعه واقعاً شانس باهام یار بود و سوالهای شانسی رو درست نوشتم. بعدشم با بچهها خداحافظی کردیم و راه افتادیم. تا اون یکی دبیرستان رفته بودیم که یادمون افتاد مبینا رو نیوردیم. رفتم دنبالش و هرچی مدرسه رو گشتم نبود. میخواستم برگردم که دیدم -د- اومده دنبالم. میگفت نه تنها گم میشی، بلکه وقتی میفرستنت دنبال یه نفر، یه نفر دیگه دوباره باید بیاد دنبال خودت! رفتیم پارک و بعد رفتیم خونههامون. ولی روز آخر مدرسه واقعاً شخمی بود...