امروز غرفه برای جهاد داشتیم و من مسئول رسانه بودم. بعد یهو فولادی اومد برای بازدید و منو دید گفت حالت چطوره؟ بعد برگشت رو به استاد کناریش و گفت این فامیل ماست و خودش نمی‌دونه. من خیلی گرخیدم. واقعاً عجیب بود. [قیافه‌م تخمی‌تر از هر روز بود😭].