یکشنبه‌ها کلاس نداریم بعد از ظهر و قرار شد بریم بیرون و بگید چی شد؟ بعد کلاس همه‌شون خوابیدن و نیومدن. تهش منو مبینا رفتیم بیرون. بعد خیلی شانسی یه مجتمعی رو پیدا کردیم و رندوم رفتیم تو یه کتاب فروشی. مرده تا ما رو دید فهمید فرهنگیانیم و کلی تحویلمون گرفت. بعدم که رفتیم کافه خانمی که تو روز مصاحبه بود ما رو شناخت و سلام و احوال پرسی کرد. بعد گفت من خواهرشم ولی خودش بود.