شاید کسی که واقعاً ازش متنفری خودتی. شاید به خاطر همین به هیچ کدومشون باور نداری، چون فکر می‌کنی لیاقت دوست داشته شدن نداری.
-آیدل من.

هر چی بیشتر آدم‌ها رو می‌شناسی، هر چی بیشتر بهشون نزدیک میشی، هر چقدر بیشتر به عمقشون پی می‌بری، آدم‌ها ناامیدکننده‌تر میشن.
-آیدل من.

من شاید خیلی مغرورم. همیشه توی قهر و آشتی‌ها من اینطوری‌ام که لابد دیگه همه‌چیز براش تموم شدست که کاری نمی‌کنه، در نتیجه منم قیدشو می‌زنم. بعد یهو طرف پیش قدم میشه خجالت‌زده میشم.

.In the end, it's him and I

داشتم سیوهای قدیمی‌مو نگاه می‌کردم. فکر کنم مال ¹⁴/¹⁵ سالگیم بود. بعد اون زمان اینطوری بودم که درس بخون تا بری دانشگاه، یه شهر بزرگ، و بعد اونجا توهم اکیپتو پیدا می‌کنی و مدام میری مسافرت و عشق و حال! الآن تو همون سنم و دقیقاً همون کار چندسال پیشمو می‌کنم. دارم فیلم‌ها و سریال‌های مختلف می‌بینم و خودمو اونجایی که می‌خوام تصور می‌کنم؛ منتها تفاوتش با اون موقع اینه که اون موقع «رویای واصل به واقعیت» بود و الآن «رویای واصل به خیال‌واهی!». نشد! رشته‌های امید و باور در من خشکید...

می‌دونی چیه؟! خیلی‌وقت‌ها میگم خب شاید بعداً فلان اتفاق بیفته. بعد که به خودم میام میگم تا حالا کدوم از اون خواسته‌هات اتفاق افتاده که اینم اتفاق بیفته! انگار امیدم رو به «امید» از دست دادم. انگار «آرزوها» برام یه مفهوم توی ذهنمه که هیچ‌وقت قرار نیست عینی بشن.

حس می‌کنم اون زمانی که ²¹/²⁵ رو دیدم بچه بودم و قشنگ نفهمیدمش. این فیلم خیلی عمیق و قشنگه! می‌خوام منتظر ²¹/²⁵ زندگیم بمونم:).

«چقدر حال میده یکیو پیدا کنی که غیر از تو هیچکسو نداشته باشه. نگهداری و مواظبت از کسی که قلبا خودتو دوست داره و تنها تکیه گاهشی، واقعا واسه من لذت بخشه. که خب ... نبوده تا حالا. تجربه اش نکردم.»

دلم براشون تنگ شده. اونا تنها کسایی بودن که تو روزهای سخت کنارم بودن و باعث شدن بخندم، امید بگیرم و ادامه بدم. خیلی دوستون دارم[🩵]

خیلی غرغر داشتم ولی دیگه حوصلشو ندارم. فقط خواستم بگم احساس ناکافی بودن دارم.

من صبح تو جام داشتم می‌غلتیدم که دیدم بابا داره زنگ می‌زنه. گفت که پاشو برو آموزشگاه، نوبت بگیر واسه امتحان شهر. من ـ چون وسواس اینو دارم که قبل بیرون رفتن باید برم حموم ـ اول رفتم حموم و بعدش رفتم آموزشگاه و نوبت زدم. مربیمم بود ولی فکر کنم نشناخت یا اگه شناختم من دیگه رومو برنگردوندم که باهاش چشم تو چشم بشم. زنه عکس پروندمو دید گفت اینکه خودت نیستی! جر خوردم. بعدش گفتم حالا که تا اینجا اومدم برم مدرسه نارنگی کارنامه اونم بگیرم. خلاصه رفتم اونم گرفتمو برگشتم خونه. همین که نشستم دیدم بابا زنگ زد گفت نارنگی حالش بد شده برو دنبالش. آره و دوباره رفتم مدرسه دنبالش. خلاصه که روز پرتکاپویی بود. [چقدر تایپ کردن با این گوشی جدیده سخته!].

گوشیمو عوض کردم. آیا جا به جایی سامسونگ با شیائومی کار خوبی‌ست؟!

یه مموری داشتم که سوخته بود؟ دیشب چندتا از فایل و عکس‌هاشو برگردوندم.

ریاضیو گفتم من شدم ۱۷، غزل شد ۱۵؟!

محتوای خواب‌هام شبیه ترکیب شیر برنجو سس خردله.

ادامه

اخلاقم شباهت زیادی به نقی معمولی داره.

آقا من ناراحتم. مبینا اصلاً ازم خداحافظی نکرد. غزل پیامی که برای همه فرستاده بودو برای من فرستاد که البته اخلاشه مهم نیست. فاطمه‌ام اومد گفت برام انتخاب واحد کن. دیشبم باران پیام داد بعد من سین نزدم، پیامشو پاک کرد. من ناراحت شدم از اینکه همیشه من باید آخر از همه همه‌چیز رو بدونم. فکر کردم با من اوکیه و بهش اعتماد کردم ولی اشتباه کردم. از هیچ‌کدومشون خوشم نمیاد. آخ چقدر من با همه [🫴🏿] بودم و همه با من [🫳🏿].

آقا من خیلی خسته‌م. از ناکامی‌های متعدد خسته‌م.

خب عالیه! ورزشو من شدم ۱۷.۵، غزل شده ۲۰. خدایا باهام مشکلی چیزی داری؟!

میدونی بیشتر چه وقت‌هایی احساس تنهایی می‌کنم؟ دقیقاً همون موقعی که با آدمها صحبت می‌کنم و زیاد توی آدمها فرو میرم. وقت‌هایی که سرم با فیلم‌ها و خودم گرمه، عشق می‌کنم.