این حس مستقل بودن رو دوست دارم. حس می‌کنم این همه سال خودمو محدودِ آدمها کردم. باید در عین حال که با آدمها همراهی می‌کنی، در دورترین نقطه ازشون وایسی و هرکاری که خودت می‌دونی درسته رو انجام بدی.
یه جاهایی با یه سری از اتفاقات قدر خودتو بیشتر می‌دونی. چرا باید آدمهایی که اذیتت می‌کنن رو تحمل کنی؟ بدون وجود یه سری‌ها نه تنها به مشکل برنمی‌خوری بلکه دستتم بازتره. کی مهم‌تر از تو؟!
دیگه یه سری چیزها اونقدر که باید اذیتم نمی‌کنه، خیلی سنگ شدم.