4302| کاش میشد این روزا رو بالا بیارم.
مدرسه خیلی اذیت کنندهست. صبح رفتم کتابخونه و یکم ریاضی خوندم. وقتی که دور شلوغه و یه نفر کنارمه نمیتونم هیچکاری انجام بدم. خیلی عاجز بودم از اینکه کسی نگاهم کنه. بعدش خسته شدم رفتم بیرون دیدم مدرسه مشغول تزئین و این داستاناست. یه نردبون گذاشتن جلوم گفتن برو بالا پرچم وصل کن. واقعاً از نردبون میترسم، نمیدونم اون لحظه چجوری مثل جت ازش رفتم بالا. آخرشم گفت بیا پایین بچه بلد نیستی. خانم -ک- یهو اومد و بغلم کرد. خانم خیلی گوگولیایه. زنگ آخرم که دعوا شد و همه اکیپ شدن، رفتم با اونایی که داشتن آش نذر میکردن، آش دادم. یه خانمهای بود کلیداشو تو در جا گذاشته بود، زنگشو زدیم گفتیم کلیداتونو بردارید تو در جا مونده. یه جا ام رفتم یه کاسه آش دادم به سوپری، طرف گفت عجب لوتیای هستی. واقعاً سعی کردم از این آدمهای تاکسیک دور شم و واسه خودم باشم.
حال بهم زن ترین لحظات اون وقتهایی که میشینن راجع به چقدر درس خوندنو کجا قبول شدن و رتبه و این چرت و پرتها حرف میزنن. دلم میخواد بزنم توی دهنشون. از این دختره پریا خیلی بدم میاد. از همون اول خیلی بدم میومد ازش. حرف زدن با -ن- حال بهم زنه. یه آدمهایی مثل -ن- و پریا مودشون طوریه که اصلاً بهم نمیخوریم. و -ن- که ادعای آدم خوب بودن داره و میگه کسی بد نیست، خودشو خوب میبینه بقیه رو بد. از هیچکدومشون خوشم نمیاد. هر روز دعواست، هر روز بحث سر بیمعنیترین موضوعاته. کلاسمون از همون اول پر دورویی و رفتار حال بهم زن بود. از همهچیز دبیرستان بدم میاد. تا آخر هفته نمیرم مدرسه.