صمیمی شدن با آدمها مسئولیت سنگینی داره. نسبت به تمام جزئیاتی که اتفاق میفته مسئولی. تو در کنار تمام چیزهایی که برای خودت داری، باید حواست به طرفتم باشه. خیلی کارهایی که قبلاً می‌تونستی انجام بدی رو نمی‌تونی. یه سری کارها و رفتارهات رو باید توضیح بدی و این کاملاً از حوصله‌ی من خارجه. از توضیح دادن، درمیون گذاشتن، اجازه گرفتن، دستور گرفتن، حرف گوش کردن و هرکاری که مجبور باشم انجامش بدم بیزارم.
راستش من خیلی آدمی‌ام که نسبت به همه‌چیز گارد دارم. آدم می‌خواد نزدیکم شه، گارد دارم. می‌خواد صمیمی شه، گارد دارم. می‌خواد حرف بزنه، گارد دارم. انگار یه خط دور خودم کشیدم، هر کس که می‌خواد پاشو ازش رد کنه، حذف می‌کنم. خودمو انداختم تو یه چهارچوب و نه به بقیه اجازه میدن بیان داخلش، نه خودم ترکش می‌کنم. کوچکترین چیز باب میلم نباشه، همه‌چیز از بیخ و بن کنسل می‌شه. یه آدم اونطور که من می‌خوام نباشه، کامل خط می‌خوره. چته دختر؟! شل کن! کم خودتو و اطرافیانتو بذار لای منگنه! برای همینه که آدم ترسناکی به نظر می‌رسم؛ از این نخواستنی‌های دوست نداشتنی.
به شدت حس می‌کنم آدم بدی‌ام. حس می‌کنم توی مدت کوتاهی، به شدت تغییر کردم و الآن نمی‌دونم چطوری قبلاً می‌تونستم خوب باشم؟!
چرا به عنوان یه آدم هجده ساله انقدر خام و بی‌عقلم؟!