ظهر که اومدم خونه، داشتم فیلم می‌دیدم که هدیه زنگ زد. گفت که پاشو بیا پارک و منم گفتم اوکی میام. ساعت گذاشتم روی زنگ و گرفتم خوابیدم. بعد که بیدار شدم هر چقدر بهش زنگ می‌زدم برنمی‌داشت. همین که رسیدم دیدم یکی داره صدام می‌زنه و بله هدیه بود. رفتم پیششون یکمی حرف زدن و بعد به هدیه گفتن که برو بستنی بخر. با هدیه بستنی خریدیم. بهمون کادوی روز دختر دادن. یه گیره سر بود و من اینطوری بودم که: وااای خیلی دوستش دارم. بعد باز حرف زدیم. این خانم رو خیلی دوستش دارم. گفت شمارتو بهم بده. شمارمو بهش دادم و باهم عکس گرفتیم. بعد رفتن دوچرخه گرفتن. اصرار داشت که توام سوارشو. وسایلشو گرفتم و دوچرخه سواری کرد و بعدش دوچرخه رو داد به من داد. با هدیه رفتیم تو پیست و واقعاً حالم خوب بود اون لحظه. آهنگ می‌خوندیم و دوچرخه سواری می‌کردیم. الآن اینطوریم که دوست دارم هر روز برم دوچرخه سواری. بعدش هدیه اصرار کرد که بیا بریم پیش مامانم و زنداییم و یه چیزی بخوریم. با کلی خجالت غذا خوردم و بعدش رفتیم مغازه تا یخمک بگیرم. بعد دوباره هدیه یخمک گرفت و عین اوسکلا یخمک می‌خوردیم و می‌خندیدیم. هدیه می‌گفت واقعاً آدم پایه‌ای هستی. به هرکی می‌گفتم پاشو بیا نمیومد. آهنگ گذاشته بود و رسماً چرت و پرت می‌گفت. بهش می‌گفتم هدیه مستی؟ چی زدی؟ یه خانمه‌ای از پشت سرمون گفت مشروب خورده. خیلی خوش گذشت واقعاً!