امروز با نگار رفتیم خیابون تا برای اردو چیز میز بخریم. اون لباس‌های شیک و عینک دودی و آرایش غلیظ و من یه لباس عادی و یه رژ زده بودم. بعد کنارش که راه می‌رفتم حس عن بودن می‌کردم. رفتیم فروشگاه و بعد از اینکه فروشگاه رو بار کرد رفتیم پارک. نشسته بودیم روی چمن‌ها و بستنی می‌خوردیم که سه‌تا پسر اومدن. یکیشون داشت میومد سمتمون. من به نگار گفتم که اون پسره داره میاد سمت‌ ما. یکم خودمونو جمع و جور کردیم که یهو برگشت بهم گفت: ببخشید خانم اون رفیق من از شما خیلی خوشش اومده، می‌شه شمارتونو داشته باشه. اینو گفت و من یه طوری زدم زیر خنده که داشتم جر می‌خوردم‌. از این ور که من خندیدم‌نگارهم خندش گرفت. بعد با یه نگاه ودف نگاهمون کرد و گفت چرا می‌خندی؟ شمارتو می‌دی؟ منم گفتم نه. بعد یه طور خاصی گفت نه؟ لیاقتشو نداری و من دوباره پاره شدم از خنده. و اینطوری بودم که آخه چی می‌زنی بنده خدا؟ این همه داف ریخته تو پارک صاف اومدی پیش منه عن؟ خاک تو سر خودتو رفیقتو سلیقش. نگار می‌گفت چرا خندیدی زن؟ این چه واکنشی بود نشون دادی؟ یکم بعد خود اون رفیقش اومد نزدیک و من اینطوری بودم که نگار پاشو بریم فقط. همین که پاشدیم گفت بشین من می‌رم نمی‌خواستم مزاحمت بشم. آخه قیافه‌ام نداشت، بعد اندازه خر سن داشت. تازه راه افتاده بودن دنبالمون و من پسر که می‌دیدم یهو وا می‌رفتم‌. نگار می‌گفت از پسرا می‌ترسی؟:))) ولی هنوزم که بهش فکر می‌کنم خندم می‌گیره. آخه مرد سلیقه‌ست تو داری؟ این همه داف ریخته تو اون پارک لعنتی. خدایا! ولی واکنشم عالی بود. فکر کن یکی بیاد بهت بگه ازت خوشم اومده و تو بخندی.