۴۵۲۰
من قرار نیست هیچوقت از کارهام درس بگیرم؟ همیشه آخر راه میفهمم اشتباه کردم. یهو آخرهای شب استرس سر تا پای منو میبلعه. امید اصلاً چیز خوبی نیست؛ آزارم میده. از زندگی افتادم. یعنی هیچکاری نمیتونم بکنم. خستهم. کاش همهچیز زودتر بگذره. امشب چهارشنبهسوری بود. من هیچوقت چهارشنبهسوری رو تجربه نکردم. انقدر جدی نیست که حتی بعضی وقتها یادم میره همچین روزیام هست. بعد از یه مدتی که دست به گوشی نمیزنم، نیاز دارم بعدش یه چیزی پیدا کنم از توش یا کسی منتظرم باشه ولی خبری نیست. تقصیر خودمه که همه رو ایگنور میکنم و باز هم منتظرم. دارم درس نمیخونم. استرس دارم. حسی که دارم اینه که انگار همهی آدمها گویهای مثل هم داشتن، بعد همینطور که داشتم از گویم مراقبت میکردم، به بقیهی آدمها خوردم و گویم بین اون همه گوی دیگه گم شده و الآن سرگردونم که کدوم گویِ منه؟ گویِ عزیزِ من کجاست؟