کاش در آینده‌ی نچندان دور یک پسر زیبارویی که از قضا گیتاریسته بیاد تو زندگیم و به منم گیتار یاد بده. یه دختره‌ای هست همیشه استوری‌هاشو می‌بینم. بعد اصلاً اینطوری نیست که بگی تو کارش حرفه‌ایه و انگار خیلی استعداد داره، ولی اون اونجاست و داره خواسته‌ی منو زندگی می‌کنه. نمی‌فهمم انگار هیچ چیزی جای خودش نیست. بین اون چیزی که من می‌خوام و بقیه ازم می‌خوان، فرسخ‌ها فاصله‌ست و من این وسط هیچ‌کدوم از اینا نیستم. هی رو به رومو نگاه می‌کنم، می‌بینم این اون چیزی نیست که می‌خوام. پشت سرمو که می‌بینم، می‌فهمم من الآن خیلی از چیزهایی که می‌خواستم فاصله گرفتم، انقدری که یه سری چیزهارو حتی یادم نمیاد. الآن که بقیه ازم می‌پرسن چه رشته‌ای میری؟ میگم نمیدونم. بعد میگن یعنی چی؟ پس چرا اینجایی؟ بازم نمی‌دونم. از همه‌چیز راضی‌ام ولی بعضی وقتا انگار زیر پام خالی میشه، سقوط می‌کنم و می‌رسم به پوچی. شاید از اینجا به بعدش شد همونی که من می‌خوام، نه؟