وقتی همه‌چیزو کنار هم می‌ذارم با عقل جور در میاد. چون الآن هیچ حسی ندارم، وقتی برمی‌گردم به عقب و نگاه می‌کنم، شاید بقیه درست می‌گفتن؛ ولی من اون لحظه انقدر غرق احساسات خودم بودم و به خودم فکر می‌کردم، چیزی متوجه نشدم. اون موقع که دست و پا زدم نشد. الآن دیره؛ خیلی دیر. وقتی یه چیزی برای من تموم شه، برای همیشه تموم شده‌ست. وقتی از یه اتفاقی، خاطره‌ای بدی برام‌ پیش میاد، برای همیشه باهام می‌مونه و دیگه نمی‌تونم سمت اون برم. من دیگه نمی‌تونم اهمیت بدم. دیگه دوست ندارم خودمو توی یه دریایی غرق کنم، بعدش بفهمم اون دریا فقط یه توهمه و من فقط روی خشکی داشتم دست و پا می‌زدم. حتی شاید الآن هم دارم اشتباه می‌کنم؛‌ اما مهم نیست. دیگه نمی‌خوام به اون روزها برگردم و اون آدم بشم. هیچ‌وقت. من محتاط‌تر شدم،‌ بی‌اعتمادتر و شاید عاقل‌تر. دیگه نمی‌خوام اشتباه کنم. وقتی یه چیزی رو برای خودم تموم می‌کنم، امیدوارم هیچ‌وقت دیگه شروع نشه؛ چون دوباره از اول باید با تمام اون اتفاق‌ها بجنگم.