امروز درس خوندم. بیرون رفتم. پول‌هامو ریختم تو چاه. بالاخره کتاب اقتصاد خریدم. رفتم پیش اینایی که کتاب دست دوم می‌فروشن، بعد گفتم اقتصاد می‌خوام. بعد گفت که اون قفسه‌ست. قفسه یه چهار تا کتاب بیشتر توش نبود. قفسه‌ی تجربی‌ها پر از کتاب بود. خودشم گفت که تجربی و ریاضی کتاب زیاده، انسانی خیلی کمه. بعد از اون ردیف آخر یه کتاب اقتصاد دیدم. آیدی و شمارشم بهم داد که اگه کتاب داشتم یا کتاب خواستم بهش بگم. به قول جسی، مگر اینکه اینطوری بهمون شماره بدن. موقع برگشت، یهو یه بارون قشنگی اومد. هوا خیلی دونفره بود. اصلاً اون لحظه>>>