همه‌چیز عادی بود تا آن لیوان از دستم افتاد و شکست. ریز ریزِ تکّه‌های لیوان، این طرف و آن طرف پخش شده بود و نگاهِ من به تکّه‌تکّه‌های شیشه، خیره مانده بود. سینی به دست، خشکم زد و بغضِ جا مانده‌ام، مانندِ لیوان شکسته‌شد و اشک‌هایم، مانند تکّه‌هایِ شیشه بر زمین ریخت. دست‌هایم می‌لرزید، قلبم تند تند می‌تپید و نفسم به زور بالا می‌آمد. تنها چیزی که می‌دانستم این بود که چیزی فراتر از یک لیوان شکسته‌بود؛ و هر چیزی که بود، خُرده شیشه‌ها، در وجودِ من بودند و از تک‌تکِ زخم‌هایش، خون جاری‌ بود...