بی‌شک اگر تو بودی، در خانه‌ای بودیم با فرش‌هایِ قرمزِ قدیمی. هاله‌های آفتاب از پنجره به خانه‌مان می‌آمد. نه تیز و گرم؛ ملایم، مانندِ آفتابِ زمستان. در پنجره‌ها، گلدانِ شمعدانی می‌گذاشتیم و در حیاط، درختِ پرتقال می‌کاشتیم. در حوض، ماهیِ قرمز می‌گذاشتیم و عصرها، حیاط را آب‌پاشی می‌کردیم. بی‌شک اگر بودی، کنارِ میزِ چوبی‌ات می‌نوشتی و من برایت چای می‌آوردم. تو می‌خواندی و من گوش می‌دادم. من می‌گفتم و تو می‌خندیدی. بی‌شک اگر بودی، در بهار باهم شکوفه می‌دادیم و در پاییز، باران می‌شدیم. در زمستان، ردِّ پایِ برف‌ها می‌شدیم و در تابستان، نسیمِ خنک. بی‌شک اگر بودی، صدایت زمزمه‌ی رقصِ شالیزارها می‌شد، وقتی می‌خواندی:
شِکُفته غُنچه‌یِ مَهتاب، تو بِهشتِ شالیزاران
سُنبِله می‌رَقصَد به ناز، با سُرودِ شالیکاران
شالیزار سَبز و بیدار، پیرهَنِ عَروس پوشیده
عَطرِ خاک، عَطرِ مَهتاب، عَطرِ تازه‌یِ اُمیده
کَم کمَک مَهتاب شالی می‌رَود تا سَحَر بیایَد
شالیزار دَر اِنتظار تا که خورشید دَر بیایَد
شالیزار سَبز و بیدار، پیرهَنِ عَروس پوشیده
عَطرِ خاک، عَطرِ مَهتاب، عَطرِ تازه‌یِ اُمیده...
امّا حالا نیستی و نبودت، پرده‌‌ای جلویِ آفتابِ ملایم است. گلدانیِ بدونِ گل‌های شمعدانی‌ست. حیاطی بدونِ درختِ پرتقال، حوضِ بدونِ ماهی، بهارِ بی‌شکوفه، پاییزِ بی‌باران، زمستانِ بی‌برف، تابستانِ بی‌نسیم، شالیرازِ بی‌زمزمه و منی بی‌توست!