4157| پاییزنما.
امروز واقعاً پاییزی بود. عصر بارون گرفت. من خوابم برد و وقتی بیدار شدم، هوا تاریک و ابری بود، دقیقاً مثل پاییز. از اون هواها بود که که دلت میخواست بشینی گریه کنی. امشب هم خیلی دور میگذره. امروز داشتم میگفتم که چرا اینجا یه جای جدید نداره، بعد جسی میگفت حالا مگه همه جاهاشو دیدی؟! واقعاً نه! حتی همون جاهایی که داره هم تا حالا ندیدم. دلم تغییر میخواد، مثلاً امروز خیلی دلم میخواست موهامو کوتاه کنم. گفته بودم کنکوری بشم موهامو از ته میزنم که راحت باشم و الآن موهام از هر وقت دیگهای بلندتره. دلم میخواد یه سری وسیله بخرم که میدونم استفاده نمیکنم ولی تنهایی بیرون رفتن سخته. من نمیدونم این بچهها که هر روز پلن بیرون رفتن میچینن خسته نمیشن؟! خب لعنتیا کلاً یه ماهه همو ندیدید، بعد باهم کلاسم میرید، دیگه بیرون رفتن چیه؟! یعنی چی که دلتون تنگ میشه؟! همچنان معتقدم آدم با بچههای مدرسه که ۹ ماه هر روز میبینشون، نمیره بیرون. من حتی با وضع داغون زبانم، کلاس زبانو پیچوندم. آدم کمتر، زندگی بهتر.