از گرما خوشم نمیاد. کاش الآن پاییز یا زمستون بود. شب از سرما پتو می‌انداختی روت، صبح‌ها با هوای سرد از خواب پا می‌شدی. کفِ خونه که راه می‌رفتی، پاهات از سرما گزگز می‌کرد. هودی می‌پوشیدی. کتاب‌هاتو پهن می‌کردی و یه لیوان چای هم می‌ذاشتی دم دستت. تو سرما حتی اون آفتابی که میاد تو اتاقت هم لذت بخشه. حتی اون لحظه‌‌ای که ظهر می‌خوابی و بعد که پا میشی می‌بینی شبه و می‌خوای بزنی زیر گریه هم، بهتر از بیدار شدن با گرماست. هوای سرد و سنگین برفی. هوای تاریک و ابری. صدای اومدنِ بارون. اون بغضی که همراهش میاد. آهنگ گوش دادن توی شب‌های طولانی و هجوم آوردن غم. با اینکه پاییز رنگه شبه، سرده، غمگینه، بوی تنهایی میده امّا دلم پاییز می‌خواد.