3407| داره پاییز میشه.
دیشب زود خوابیدم، تا صبح بتونم زود بیدار بشم. حدود ساعت ۴ بود که از شدت دلدرد، چشمام رو باز کردم. هندزفری هنوز تو گوشم بود. گوشی رو که باز کردم دیدم دوباره آهنگ فرستاده. دیگه مثل قبل موقع پیام دادنش قلبم تندتند نمیزنه. بدون اینکه پیامش رو سین کنم، یکم جا به جا شدم اما خوابم نمیبرد. از تخت اومدم روی زمین. انگار روی زمین راحتتر خوابم میبره. دوباره کلی جا به شدم، یکم آهنگ گوش دادم ولی خوابم نبرد. دیشب هوا خیلی سرد بود، مجبور شدم در رو ببندم. قشنگ بوی پاییز پیچیده! بعد از کلی کلنجار رفتن، خوابم برد. صبح، اینطوری بودم که واقعاً دیشب پیام داده بود یا من توهم زدم؛ ولی جداً پیام داده بود. جوابش رو دادم و رفتم پایین. دوش گرفتم و اصلاً متوجه نشدم که دو ساعت، تو حمام، زیر دوش دارم با خودم حرف میزنم. اومدم بیرون یکم قیافم رو درست کردم. چند روز دیگه باید برم مدرسه و حوصلهی ادا اصولهای بچهها رو ندارم. هرچند که قرار نیست بدون ماسک برم ولی خب. اون روز که رفته بودم فروشگاه، دیدم یه نفر دقیقاً صورتش مثل من پر از جوش بود، حتی بدتر از من! ولی خیلی با اعتماد به نفس بود. آخه چیز خیلی عجیبیام نیست، یه پدیدهی طبیعیه! شاید من خیلی حساسم...
نارنگی امروز ظرف آشغالها رو خالی کرد تو صورتم. خیلی عصبانی شدم ولی نمیتونستم کاری بکنم. وقتی که خیلی عصبی میشم و کاری از دستم برنمیاد، گریهم میگیره. بازم میگم همهی آدمها هم جمع بشن، هیچکدومشون نمیتون به اندازهی نارنگی منو عصبی کنن و اشکمو در بیارن. تصمیم داشتم چند روز باهاش حرف نزنم ولی نتونستم. انقدر پروعه که بهش میگم کارت اشتباه بوده، خودش قهر میکنه. حتی نیومد جمعشون کنه. امیدوارم یکی یه روز باهاش همچینکاری بکنه تا بفهمه کارش چقدر اشتباه بوده. به عنوان خواهر بزرگتر هیچ جذبهای ندارم. هرکاریام براش میکنم میگه فلانی خیلی بهتر از توعه! مامانهم که همیشه طرفش رو میگیره. اخلاقش بینهایت مزخرف و فاقد شعوره.
نگاه که میکنم میبینم سین نزده. پیام میده یهطوریام، پیام نمیده یهطوریام. اصلاً خودمو نمیفهمم. اونم نمیفهمم...
نیاز دارم برم بیرون. ولو بشم رو چمنها. کلی عکس قشنگ بگیرم. آهنگها رو بلندبلند بخونم...