من یه روز سر تا پای این یارو رو قهوه‌ای می‌کنم. هرچی کار ریده‌ست می‌ده من انجام بدم. حس می‌کنم داره ازم سوءاستفاده می‌کنه. دیروز و امروز این یارو میره بیرون و نیستش و چقدر من در آرامشم. رسماً هیچ‌کاری نمی‌کنم و فقط آهنگ گوش می‌دم. امروزم با فاطمه صحبت می‌کردیم. باورم نمی‌شه با فاطمه تو یه مدرسه بودیم و حتی یادمون‌هم نیست. ولی هدیه رو دوستم می‌دونستم، نباید اینطوری می‌کرد. من دیگه دوست ندارم بیام کانون. حتی دیگه گویندگی‌هم نمی‌خوام ادامه بدم. اومده یه مشت سوال چرت و پرت پرسیده و بعدش می‌گه بذار وظایفتو برات مشخص کنم. اولین وظیفه صبح به صبح که اومدی باید اینجا رو تمیز کنی. حتی لازم شد باید جارو بکشی. گفتم این داره از من سوءاستفاده می‌کنه! من منشی‌ام نه مستخدمت مردک. من حال ندارم اتاقمو جارو بکشم. منم گفتم دیگه نمیام. غرورم اجازه نمی‌ده جایی جز اتاقمو تمیز کنم. گفتم مدرسه کلاس گذاشته صبح‌ها. گفت بعدازظهر بیا. می‌خواستم بگم از تو و اینجا متنفرم چرا نمی‌فهمی؟ و خلاصه کلی منت گذاشت سرم که ما به کسی که کارشو ول کن پول نمی‌دیمو و فلان. حالا یه گزارش می‌فرستم ببینم چقدر می‌ده بهم. اگه خدا بخواد گفت بهت کلاس می‌دم. اینطوری سر و سنگین می‌رم و میام. من واقعا از زیردست بودن بدم‌ میاد. مرتیکه عوضی. عین سگ خوشحالم که همه‌چیز تموم شد. عذاب کشیدم من این دو هفته.